دیگه دیدنم محــــــــــــــاله
شاپرک قصه ها هیچ شعبه دیگری ندارد
ادامه مطلب
ادامه مطلب
خوب يادم است که گريهام بيشتر از اين بود که فردا قرار است بروند. جفتمان بيوقفه گريه ميکرديم. آخرش او را ساکت کردند که تو چرا گريه ميکني! گفت من بايد پيشاش بمانم تا پاياش خوب شود. من فردا با شما نميآيم. و بزرگترهاي لعنتي خنديدند به ما...
هنوز هم جاي زخم آن شب روي زانويم مانده.و..........
ادامه مطلب
نفس بکش مث همون نفس هاي آخرشب كه هميشه ميكشيدي ...به هیچ چیز فکر نکن..برای خودت باش... سعی کن قوی شی. حواست رو از نبودن هر چی که آزار دهنده است پاک کن بارو كن هميشه اروزم بود با اولين قطار به دورترين شهر برم هیچ وقت فراموش نميشي وتو خاطرم وذهنم براي هميشه ميموني ومطمين باش كه هرچي خودمونو به اون راه بزنيم خاطرات يه روز جاري ميشن و من هميشه واسه گل باغ ارزوهات دعا ميكنم وسوره یاسین برات میخونم همون قرآن آویزونه تو سینمومن هميشه واسه گل باغ ارزوهات دعا ميكنم ميگن وقته رفتنه وبايدبريم اما بدون به آدم ها هميشه به چشم آدم نگاه كن وبه اين فكر كن كه خودتم يه آدمي وبه اين فكر كن كه فكراي را كه راجب آدم ها ميكني آدم ها هم ميتونن همون فكرا را راجب خودت كنن افكارپوچتو براي هميشه بنداز دور و ..................
پاورقی:زندگی بافتن یک قالیست نه به هر نقش ونگاری که دلت میخواد نقشه در دست خداست توفقط میبافی نقشه را خوب نگاه کن نکند که اخر کار قالیه زندگی ات را نخرند
بروم که نباشم که بدانم دست هیچکدامتان هیچوقت خدا بهم نمیرسد و تا دلتان خواست بهانه جور کنید برای ندیدنم یک جایی که دیگر جاده نداشته باشد که تا دلم بخواهد برای همه ی شما ادم ها گریه کنم
که دیگر دلم هیچ چیز نخواهد،هیچ زهرماری را که طرز نگاه کردن،حرف زدن،خندیدن همه اتان را ذره ذره تجزیه کنم و...............
ادامه مطلب
میرسم جلوی در. سرم را بر میگردانم به چپ و بالا را نگاه میکنم. هم سایهات هنوز توی قفس پرنده نگه میداردآخر نفهمیدم بلبلاند؟ قناریاند؟ مرغ عشقاند؟ ریختشان را خوب نمیبیینم از این فاصله. هرچند زیاد فرقی نمیکند چه باشند وقتی لالاند
.عجلهای ندارم برای رسیدن به در. میشمارم که آرام شوم. سه چهار پنج. مثل ورد و دعا و من هربار که نفسام برید و سرم را بالا آوردم، تو را دیدم با خندهای شیرین و کودکانه که به خندهام میانداخت تو مث من کله خر ولجبازی پلهها را تندتند و دوتا یکی می آمدی پایین و.........
ادامه مطلب
نیستی که جواب بدهی و لج میکنم که" اصن به دَرَک ! . مثل کسی که تمام این صبحهای نچسبِ ابری را از دندهی چپ بلند میشود وقتی این پا و آن پا میکنی که خبر بدهی اوضاع خیلی هم خوب نیست و نمیتوانی آخرش کلمات را جمع و جور کنی وتلاش میکنی ناراحتیات را پشت خندههایت پنهان کنی ،بغض میکنم و خودم را دلداری میدهم وقتی که تصویرت میکنم که سالمی؟که اصلا شام خورده ای یا نه، یا سردت نمیشود آنجا؟ ووووووووووووووو
ادامه مطلب
خلاصه ی از ادامه مطلب
تاريخ گذاشتنشان، به ياد سپردن يا به باد دادنشان، بماند با آنکه برايش نوشتي
هر چه هست ميدانم که اينجا دغدغهي نوشتن ندارم ديگر، يا اگر هنوز دغدغهاي هست، اين روزها بيجان است.
اين روزها که خستگي هست، و ريشههاي کوچکي که چنگ ميزني بهشان و يکييکي درميآيند از خاک، و تو که هي دستت خاليتر ميشود،
اينجا دارد ميشود همان خانهاي که بود، احوالاتنامهي يکي که اينجا ميتوانست آرام بگيرد کمي، لحظهاي. گرچه که
و............
ادامه مطلب
خلاصه ي از ادامه مطلب
برای اینکه نروم به کار هایم برسم عمدا خوردنم را کش میدهم. با قاشقم سوپم را بهم میزنم و سعی می کنم از میان رشته های سوپ که حروف انگلیسی ست اسمم را پیدا کنم.
دیگر نشد که مثل آنروزها دوستت بدارم. نشد که دلم هری بریزد پایین با دیدن کسی. نشد صاف و ساده و بی توقع عاشق باشم. از تمام خاطره آنروزها این ماند که بعضی حروف را دوست تر دارم...
جایت را روی صندلی کافه خالی کردم و به جایت گفتم : قشنگ شدی امروز ! ...
آن وقت می بینی که خوشبختی چطور بی آن که حواست باشد خودش را جا می کند لا به لای روزهای تکراری و کشدارت .
و....................................
برچسبها: شیدایی
ادامه مطلب
| Design By : Night Melody |

