تبليغاتX
دیگه دیدنم محــــــــــــــاله

دیگه دیدنم محــــــــــــــاله

شاپرک قصه ها هیچ شعبه دیگری ندارد

خلاصه ی از ادامه مطلب

 نیستی که جواب بدهی و لج میکنم که" اصن به دَرَک ! . مثل کسی که تمام این صبح‌های نچسبِ ابری را از دنده‌ی چپ بلند میشود وقتی این پا و آن پا می‌کنی که خبر بدهی اوضاع خیلی هم خوب نیست و نمی‌توانی آخرش کلمات را جمع و جور کنی وتلاش می‌کنی ناراحتی‌ات را پشت خنده‌هایت پنهان کنی ،بغض میکنم و خودم را دل‌داری می‌دهم وقتی که تصویرت می‌کنم که سالمی؟که اصلا شام خورده ای یا نه، یا سردت نمی‌شود آن‌جا؟ ووووووووووووووو


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 9:31 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

خلاصه ی از ادامه مطلب

 

تاريخ گذاشتن‌‌شان، به ياد سپردن يا به باد دادن‌شان، بماند با آن‌که برايش نوشتي

 

هر چه هست مي‌دانم که اين‌جا دغدغه‌ي نوشتن ندارم ديگر، يا اگر هنوز دغدغه‌اي هست، اين روزها بي‌جان است.
اين روزها که خستگي هست، و ريشه‌هاي کوچکي که چنگ مي‌زني به‌شان و يکي‌يکي درمي‌آيند از خاک، و تو که هي دستت خالي‌تر مي‌شود،

 

اين‌جا دارد مي‌شود همان خانه‌اي که بود، احوالات‌نامه‌ي يکي که اين‌جا مي‌توانست آرام بگيرد کمي، لحظه‌اي. گرچه که

و............

 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 1:22 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

خلاصه ي از ادامه مطلب

 

برای اینکه نروم به کار هایم برسم عمدا خوردنم را کش میدهم. با قاشقم سوپم را بهم میزنم و سعی می کنم از میان رشته های سوپ که حروف انگلیسی ست اسمم را پیدا کنم.

دیگر نشد که مثل آنروزها دوستت بدارم. نشد که دلم هری بریزد پایین با دیدن کسی. نشد صاف و ساده و بی توقع عاشق باشم. از تمام خاطره آنروزها این ماند که بعضی حروف را دوست تر دارم... 

جایت را روی صندلی کافه خالی کردم و به جایت گفتم : قشنگ شدی امروز ! ...  

آن وقت می بینی که خوشبختی چطور بی آن که حواست باشد خودش را جا می کند لا به لای روزهای تکراری و کشدارت .
و....................................


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 16:38 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

آخرش دیوانه ام میکردی.میدانستی اعصاب درست و حسابی ندارم.میدانستی آزارم میداد که بیایی جلوم و نفس بکشی .اصلا دوست داشتن ادم ها که زورکی نیست.نه اینکه اصلا اصلا دوستت نداشتم  من اون روز كه گوشيمو گرفتي ودستات خورد تو دستام دلم یهو ريخت برات چه برسد به خيابان پارامونت وخاطراتش اما هر کی بماند توی زندگی ادم خب عادی میشود یک جایی پس چه خوب که تورفتی ونماندی . توهم لجباز بودي وكله خر مث خودم...... من از تو خنده ام میگرفت قبل ترهاا.عاقل نبودی.اصلا خنگ بودی یک جورهایی.اهل حساب و کتاب نبودی و محبتت تمامی نداشت.خسته ام میکرد همین..... میدانستم که مهربانی تو دست خورشید و ابرها را هم میبندد.میدانستم اسیر خودت شده ای.تو اصلا به چشم هات  نمی امد.چشم هات که انگار مادرت وقت تولدت پیچیده بودشان توی دستمال خیس نم دار.میدانستم که بازی عجیبی را شروع کرده ای با خودت.من قاعده بازی هات را نمیدانستم.بازی نکرده باخته بودم

 و....................


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم بهمن 1390ساعت 17:16 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

به يادهستي مطلق

درروزهاي اخر اسفند می خواهم پایانی باشم برای همه سه نقطه ها در روزهاي اخر اسفند داشتم فکر میکردم نبایدخيلي حرف ها رامستقيم میگفتم تو وبلاكم نبايد ميگفتم كه .....

اين چندتا نقطه چين ها خيلي معنا داره كه بعد از سال ها ميتونم باهاشون اخت بشم نبايدميگفتم كه آنهایی که می آیند  اگر که نخواهی میروند و من این آمدن ها را و رفتن ها را دوست نداشتم که نه برای آمدن تو که برای رفتن تو هم نه که همیشه بدم می آمد از آمدن های یک دفعه ای و رفتن های از قبل برنامه ریزی شده که همیشه آمدن ها اتفاقی بوده اند و نبودن ها و رفتن ها برنامه ریزی که تا می آییم دوست بداریم دوست داشته شویم میخواهیم نباشیم و رفتن را ترجیع میدهیم حرف سفر نمیزنم میدانی ؟همه ی ما آدمها جنون نیستی داریم.......

 ببینم دلم مترو میخواد دوست دارم اینجا سوار مترو بشم  اما اراك هنوز خیلی جا داره تا به مترو برسه  پس دلم زيرگذر ميخواد زيرگذري كه قرار بود سازه اش سازه فلزي باشه اما...... خوب بگذريم نبايد خيلي حرف ها را گفت كه چي شد اون سازه بتني شددر روزهاي اخر اسفند دلمشغولی اين آدم ها  خسته وكلافگي روزهاي آخر سردرگم وگيجم ميكند و این شب های شلوغ را دوست دارم زیاد ،بوی شیرین... شیرینی های داغ، و این تبریک گفتن عید وقتی از توی کافه ای،مغازه ای،تاکسی بیرون میایی را دوست دارم زیاد امسال هم میگذردو باز هم تا مدت ها تاریخ ها را اشتباه ورق ميزنن

در روزهاي اخر اسفند محسن چاووشي (آلبوم ژاكت) گوش ميدم وژاكت يكي از همكلاسي هايم را ميپوشم وياد روزهاي كودكيم مي افتم وياد اين مي افتم كه نسل ما نسلي بود كه زياد كودكي نكردوياد روزهاي اخر اسفند مي افتم که همیشه بابا بنفشه و پامچال میکاشت توی باغچه و من پامچال زياد دوست داشتم ودست هام را گلی میگردم وخيابان پامچال راهم دوست دارم وياد اين مي افتم كه پيك هاي نوروز هم زياد حل نميكردم اما همه چيز به طرز عجيبي عوض شده اسفند اين سال ها اسفند اون سال ها نيست حتی اسفند، وآدم هادیگر مثل قبل آنقدر شنگول نیست وخيابان پامچال هم مث قبل نيست حتي محسن چاووشي هم مث آلبوم هاي قبلش نتونسته بتركونه واين نشون ميده كه يه جاي از كار ميلنگدما آدم ها عوض شديم بذار بهتر بگم عوضي شديم يا روزگار ما را اينقدر عوض كرد اما روزگار همون روزگارآسمان ها وزمين همونه اما ماها.....وباز هم همين چندتانقطه چين

با این همه دلم روشن است که روزهای خوبي در راهند آسمان دیر یا زود می بارد و می شود دوباره هزار تا داستان تازه نوشت و اینم آخرین حرفم قبل از اینکه بشه 89وباز هم همان جمله هاي تكراري امیدوارم این سال بشه سال خوشی برای همه

اما...........................

بهار که برسدديگر رفته ام
يعنی دور
يعنی دير
غمی آرام شُره می‌کند حوالی تن ‌ام
تن می ‌دهم
بی آن كه ‌که حسرت‌ خوار باشم .. حسرت‌ خواری کنم
کاش وقتِ بهتری دوست‌ ات می ‌داشتم
کاش روزگار ديگری دوست ات مي داشتم

كاش....

اون روز تو كافي شاپ پسرفلان فلان شده گفتي وقتي بهار برسد ديگر رفته ام ووقتي برميگردي كه همه چيز درست شده باشد ته دلم يهوخالي شد یاد خیابون جنگلبانی افتادم ياد حاج آقا جعفري يادگهريادكوچه پشت دانشگاه افتادم حالا كه تو هم يكي ازآن هواپيماهاي غول پيكري وچشمك ميزني از آن بالا بگذار بگويم :هيچ وقت هيچ چيز توي اين دنيا عوض نميشود وتو هم برنگردوبه قول خودت همه چيزعوضي ميشود امادرست نميشود ودست هايت سرد است جاي من يه دل سير بخواب بخند زندگي كن گريه كن بنوش  اون روز که بهت گفتم پسر اردیبهشتی من،چیزی که تولازم داری وقت یه رفتن بی برگشته که هم دلت تنگ شه هم دلشون واست .....

چمدانم را پر ميكنم از خاك وكاسه ي آب ويك پنجره سرم را بالا ميگيرم بالبخندي كه برايم گشاد هست به آيينه نگاه ميكنم وبه جاده اي كه انتهايش بي انتهاست انگار صدايي گفت به سلامت.يك وقت هايي وقتش هست خودت چمدانت را برداري وتنهارد كوچكي از خودت به جابگذاري سنجاق سري گردنبندي چيزيكه تا از ديده شان رفتي از يادشان نروي چمدانت را برداري وسواراولين قطار بشوي كه مي روي يه جاي دور هرچه دورتربهترگاهی نیز باید همین مجازی باشیم و به واقعیت تبدیل نشیم!

 پايان.

پاورقی: دانلودآهنگ مریم حیدرزاده

نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت 19:58 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

من باور كردم عشق را

 

واحساس را.......

 

وديدم در آيينه قلبم

 

هزار تصوير پاك وشفاف را

 

وچه خبر داشتم......

 

كه عشق واحساس

 

قصه پرداز ناكامي است

 

پاورقي:نوشته شده توسط مادرم

 

پاورقی۲:نظرات سر فرصت تایید میکنم


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دوم اسفند 1388ساعت 20:45 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

درکت می کنم فراموشی هات رو ظاهر سازی هات و سکوتت رو...این درد مشترک خیلی هاست این وسط یه چیزی گم میشه....خالی میشه.....می فهمم چی میگی حس قشنگی نیست یه وقت میشه که با خودت هم قهر میکنی اون وقته که دنیا باهات قهر میکنه

سخت باش و سخت ترمرد باش و مرد تر.من که از زنانگی ام بذار بهتر بهت بگم از دختربودنم چيزي نبردام به قول خودت لطافت زنانه."مرد" بودن خیلی راحت تر از زن بودنه اما "نامرد" بودن از جفتشون راحت تر بگذار و بگذر شاپرك قصه ها......  من که به دنیا میخندم.....تو هم بخند... ادمهایی که بودن و الان نیستن خوب هميشه آمدن ها يك دفعه ي بوده ورفتن ها از قبل برنامه ريزي شده  مایی که هستیم و دیگه نخواهیم بود....پسرك چشم سياه من! فکر میکنم اون شماره ها ضربان همون ثانیه های مکرر هستن که میگذرن.همونایی که من و تو و ما رو از هم دور یا به هم نزدیک میکنه.هر کدومشون یه بخشن یه قسمت از زندگی ما ادمهاخوب یا بدش مهم نیست اینا عدد های مکررن از یک شروع میشن به بی نهایت ختم میشن مثل بی نهایت عشق یا نهایت نفرت چشم به هم بزنی سال ها مثل همین عددهای تو میان و میرن ونها چيزي كه ميمونه مهر ومحبت ودوستي ودوست داشتنه

و تو با من.با او.بی... با.... اونو پشت سر میذاری و هر سال بزرگتر زیباتر و محکم تر میشی مثل یه درخت که ریشه هاش تو زمین چنگ مینداره پسرك چشم سیاه من نفس بکش...به هیچ چیز فکر نکن..برای خودت باش... سعی کن قوی شی. حواست رو از نبودن هر چی که آزار دهنده است پاک کن و به لحظه فکر کن راست ميگي اين طور نوشتن ها بدجور پدر آدم را در مياره يادم رفت بهم بگم

اين روزا خيلي از حرف هاي ما تيكه زبون خيلي ها شده مارمولك فلان فلان شده سيا سوخته آتيشكي و........

راستي

سلام حال ما خوب است اينبار تو باور كن
نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 20:24 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

اون روز تو تاکسی پسر فلان فلان شده همچين گفتی ديگه پستي نمينويسی که من کاملا مطمئن بودم و سر نميزدم!اما ميدونم كه اين دليل نميشه وقتي غمگين مينويسي غمگيني

 پسر فلان فلان شده يه فكري هم به حال ماها كن كه دوساعت داريم زار زار گريه ميكنم به قول خودت رواين كيبورد رنگ پريده منم دارم ترانه ی لهراسبی رو گوش میدم بخاطر تو رفتم اون روز خریدم ببینم چی گوش میدی و گریه کردم پسر تو با زبان بی زبانی هم شاپرك قصه هاي مني همه ی ما آدم ها جایی سر می رویم..شره میکنیم....میپوسیم و میریزم...اما دوباره شکل میگیرم...از مایع به جامد تبدیل میشویم و روزهایی سختتری را انتظار میکشیم...همیشه بدتری وجود داره...پس بد را برای خودت قابل تحمل تر کن ! مثل همیشه هر چی می نویسی من می فهمم..همین که با همین ذهن درهم و برهمت نوشتي خودش یه تکون بزرگي ذهنت آشفته اس يه كمي تمركز كن گازشو ميگيري ميري.وايسا.نفس بكش...

 گفتم بهت اين طور نوشتن ها ديگه خز شده دنبال چيزاي باش كه ارضات كنه بخندقلقكي هم كه هستي من که گفته بودم .....تا رها نشی همینی... تا خالی نشی همین جوری... رها کن و رها باش تجربه اش کردم تجربه اش کن خوبه که هستی و من میتونم بازم اون چشمای کوچولوی بزرگتو ببینم و بغلت کنم تا دلم از جوونی ات که منو یاد خودم میندازه ضعف بره توپسر خيلي شبيه مني ومن هم شبيه تو معلق بودن هم حال میده.سخت نگیر.منم همینم همه اين آدم ها همينن بیا باهم بریم  فضانوردی جایی که ما باشیم وشاپرك قصه ها باید رفت چیزی که من وتو لازم دارم یه رفتن بی برگشته که همه این آدم ها دلشون برامون تنگ بشه درکمون کنن دلمون مهم باشه براشون من چشماموبستم اما تو هميشه چشم هاي كوچولوي بزرگتو باز نگهه دار هميشه

پاورقي:بايدرفت چيزي كه من وتو لازم داريم يه رفتن بي برگشته همين پسر فلان فلان شده

پاورقی۲:این پاورقی هم باشد برای بعد شاید پرشد اصلا این پاورقی را توپرکن

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 16:1 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

به ياد هستي مطلق

سلام سياه سوخته  

كاش مي تونستم بهت بگم حال ما خوب است و تو باور كن اما من هنوزهم گیجم ، گنگم، سردمه و به دستام "ها" میکنم، دستهام که وسوسه لیلی حوضک می انداخت به جان همه،خالی و چروک مانده ودارم track5آلبوم 14علي لهراسبي راگوش ميدم وحال وهواي اين روزاي منو ميگه كه داره به بغضم ناخونك ميزنه الکی و  بیهوا میکوبمش به دیواره های گلویم،که سر باز کند ،که آنقدر سر باز کند که درد ها را بمکد و برود و احساس تمام شدگی دارم خدا گمم كرده دلت نگيره ها فقط حالم خوب نيست من گم شدم تو، توی اس ام اس های دریافت شده ت ببین پیدام میکنی "دنيا نامردي"احساس سر رفتن،سر خوردن، انگار که تمامی راه را لیز خورده باشی،بعد اینجاست که معلق میمانی دقیقا همین جاست که سر و ته معلق می مانی ودلت هواي صادق هدايت و شاپرك قصه ها را ميكند 

از اون لحظه که دل به تو بستم از این که نباشی می ترسیدم

به خودم می گفتم کاشکی می مردم اما این روزها رو نمی دیدم

چشامو بستم تا نبینم قلبت سهم کی داره می شه

چشاتو وا کن تا ببینی قلبم بی تو آواره می شه

بیا تماشا کن بی تو ، چیزی از دلم نمی مونه

راستي دلم مگه مهه برات انگارتنها چيزنامهم تو اين دنيا دلمه اره بيا تماشاكن كاري تو بامن كردي 30تاقرص كلونازپامم نتونست بكنه ، كه دوستت چه جالب گفت من تو اين شب ها منتظر يه معجزه ام اما تو از همون اول هم غصه رفتنش وخيلي از چيزها را داشتي وذره ذره دارم میسوزم و دلم برای خودم برای جوانیم برای حس های خوب و روزهای روشنم نميسوزد.من دستهام سرد میشود زود،من پیشانیم داغ است.تب دارم به گمانم سرما خوردام دلم میخواد برم بیرون بدون اینکه صدایی رو بشنوم یا صدایی ازم در بیاد آخه این روزا یا بیدارم و یا کابوس میبینم که باد بزنه و موهامو بهم بریزه حس میکنم نیستم هنوز

حالا.......

بعد از سال ها ميتونم معني اين نقطه چين ها را بفهمم تو این نقطه ها دارم نبودنمو حس میکنم دارم باهاش اخت میشم و گذشته هامو قاب گرفتم گذاشتم یه گوشه ی دلم

دلم" مگه مهمه برات انگار تنها چيزنامهم تو اين دنياست"

چرا هیچ کس نفهمیدچرا دركم نكردمن نمیخندم ؟ که این خنده ها عصبیه كه این روزا داغون شدم کسی نخوند از صدام از چشمام که روحم در تلاطمه اما جسمم مثل یه گربه ی بیمار یه گوشه آروم میگیره تو خونه ، که معده م مثل خودم شده   همه چیزو پس ميزنه

پاورقی:دانلودآهنگ چشامو بستم

پاورقی۲:میدونم همین روزاست که میان بهت خبرن بیا دوستت داره میمره

شماها رفقا..یک عده ای اتان..یادتان رفته رفاقت و مرام...


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 11:9 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

من

میرم

با یکی دیگه

که از اون چشماش نترسم


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 23:36 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

راستي درخت يادت مياد

يادگاي نوشتي كه تا اخر عمرت با مني

پاورقي:زندگي خيلي عجيبه همه چيز خيلي ساده شروع ميشه خيلي ساده هم تموم ميشه

پاورقي2: وقتي وقتي رفت يه يادگاري گذاشت عكس جديدش بود اما تو عكس تنها نبود با يار جديد بودراستش ميخواستم عكستون را از وسط نصف كنم خيلي سخت بود آخه دستت درست تو دستاش بود اگه مي خواستم ببرمش دست تو هم ميرفت دستم بشكنه اگه يه وقت من از اين كارا بكنم قابش كردم روطاقچه گذاشتمش هر كه ميگفت اون غريبه كي؟؟؟؟؟؟ميگفتم چي ميگفتم حرفي نداشتم كه بگم كاش كورميشدم اون نامه را نميديدم نامه ي كه اون برات نوشته بود نه يك بار صد بار خوندمش يه وقت بهت برنخوره اما بايد بهت بگم حرف دله فكر ميكنم تو صحبتاش يه كم دروغ نوشته بود فكر نكني يه وقت بدبينم ياازحسوديمه اصلا بذار راستشو بگم از حسوديمه

نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت 9:49 توسط رضا(شاپرك قصه ها)| |

Design By : Night Melody